Categories

اعلان

Loading…

نوستالژی من از کابل/ عبدالرووف لیوال

صقهمن که در سن شش سالگی از حومه ی شهر کابل (شش کره یی) به شهرآورده شدم ، درمکتب ابتدایی منوچهری واقع جوی شیر، جوار تعمیرآِژانس باختر(فعلاٌ گالری ملی)آغازبه درس خواندن نمودم، هیچ یادم نمیره روزاول درس باواسکت چرمه دارجگری وپیراهن وتنبان سفید درمیان همصنفانم انگشت نما بودم، ازهرطرف صدا میشنیدم (اونه بچه ی اوغانه سیکو) قسماٌ یکی دوروزتا پدرم برایم پطلون ویخن قاق تهیه مینمود ، استهزا هم میشدم ، یادم هست که ازطرف یونس خان آمرمکتب ومعلم صاحبان غلام حضرت خان ازاهل غزنه وامان الله خان حمایه میشدم زیرا من ازدروس مسجد تقریباٌ باسواد شده بودم – باصدای شیپور فابریکه حربی که نزدیک ما بود دروس آغاز و زمانیکه توپ سرتپه ی گذرگاه باصدای (گرمب) خود ساعت 12رااعلان مینمود ، زنگ رخصتی ما هم به صدادرمیآمد.

بعدازرخصتی دوان ، دوان ازلب جوی شیرکه درآن زمان آب پاک داشت وارد(سرای باغ) سرای رنگمالی وکپی کشی موترها که درب دیگر آن به طرف هوتل سپین زرکه جدیداٌساخته شده بودوبعد گذشتن ازپیشروی آن دراتصال به بوستان سرای فعلاٌ پارک زرنگارداخل کوچه ی (سک بچه ها) میشدم درینکوچه شخصی ازازبک تباران سمبوسه ومنتوی خوشمزه یی می پخت ، خریدن یک سمبوسه ازوی، چاشنی اول چاشتم بود ، بعدهم ازبغل سرای عبدالرحمن خان به کوچه ی کشمش فروشی (خیابان) ردمیشدم.

درکوچه ی خیابان ازبوی کباب (سلیمان کبابی ) که ازکبابیان مشهور افغانستان بود ، دیوانه میشدم ، بلاخره ازبین بازار خیابان که یک رسته ی آن بوت دوزها ورسته ی دیگر آن خیاطان وبزازان اهل هنود راتشکیل میداد به دکان خیاطی پدرم میرسیدم ، نان چاشت که معطل من میبود بارفتن به سماوارعبدالوهاب پنجشیری وآوردن یک چاینکی دبل آغاز میشد وبا ختم نشرات یکساعته ی رادیوافغانستان ازساعت 12-1نان خوردن ما هم ختم میشد .(اخبارساعت یک رانطاقان ذیل پیشکش مینمودند {دری : مهدی ضفر پشتو: غفورویاند ویاهم ظریف لودین}

درکوچه ی خیابان معمولاٌ دوصداطنین اندازبود ، یکی صدای حاجی جواهری که برسرش لگن وآفتابه ی مسی وروی دستش هم قالینچه ی (مور)میبود چنین صدامیزد (پولت راقالین ویامس بخر،متباقی پْله بزن ) ویاهم صدای حبیب دیوانه .

حبیب جان چطورهستی ؟ (جیته پرو!)

جواب حبیب :{ گشنه – یکی پول نمیته !}

بعضی عصرهای بهارازطریق عبورازپل خشتی ، کوچه های کاه فروشی وپخته فروشی ، گذرسردارجانخان ازبغل سینمای بهزاد کوچه ی عاشقان وعارفان به دامنه خواجه صفاکه آنوقت پرازبته های ارغوان بود میرفتم (به خواجه صفارفته ،صفا به گلهاکنیم – دلبرکم بیا به کابل بریم ) آهنگ استادنتووځلاند.

بعداز‍‍‍پایین شدن ازراه درخت شنگ ،شوربازاروهندوگذرازکنارکله پزی (نیکوی کله پز) کوچه خرابات و کوچه ی علی رضاء خان ازبازازچارچته (از چته ها سوی سرپل بریم -دلبرکم بیا به کابل بریم) بازهم همان آهنگ ، بطرف پل خشتی دوباره به خیابان میرسیدم درمسیرراه گاهی ازپیشروی دکان صوفی وشاعربزرگ (عشقری) که باچای جوش کوچکش چای تناول میکرد میگذشتم.

بعضی روزهاهم که حوصله ی رفتن به دامنه ی خواجه صفا نبود باعبوراززیارت باباکیدانی وفواره آب (چارراهی پشتونستان) درین مقطع روزبسهای (گورنمنت ترانسپورت پاکستان) که برپیشانی آن نوشته بود (پشاور – کابل ) جوقه های توریست ها (جهان گردان ) رایکی پی دیگری پایین وتکسی های برنگ سیاه وسفید که دور هربس (سرویس) رااحاطه نموده بودند به سوب هوتل های توریستی ( هوتل کابل – هوتل گلزار – هوتل سن شاین ) میبردند وبعدازسپری نمودن شب ،تمام توریست هابه طرف بامیان –بندامیر ، منار جام – دروازه بست – منارچکری وسایرمحلات توریستی حرکت مینمودند  ، ازطرف شب درحالیکه توریست های زن همراه شان بود درصحراودشت استراحت میشدند ، هیچ کسی آنها را آذارواذیت نمی نمودند   اوغایتا حکومت باهیبت بود ورهبرهم باصلابت وافغان هم باغیرت-باناموس بودوباشهامت.

راستی قصه ازفواره آب قطع شد باعبورازجلوساختمان وزارت معادن ،ریاست کادستروارگ به مزرعه ی سبزی کاری جلو ارگ (فعلاٌساختمان وزارت دفاع ) میرسیدیم انواع ترکاری ، به اجازه دهقان یگان دانه مرچ یابرگی ازنعناع یاگشنیچ را گرفته ، بعدازتنفس هوای آزاد وگوارا وبوی گل عکاسی درخت های دوطرف سرک (درختان عکاسی پهره دار کابل بود) یادی ازآهنگ نوستالِژی فرهاددریا ، دوباره عازم کوچه ی خیابان میشدیم .

ادامه دارد

آنقدرارازنوشته های سیاسی وحربی خسته شدم که دیگر به نوستالژی روآوردم

29 total views, 2 views today

2 comments

  1. صمیم زرملوال Reply

    بسیار جالب و خواندنی بود اقای لیوال
    واقعا نوستالژی برای افغانهای رنجدیده یګانه راه است تا ازین دائره خبیث و پر تشویش سیاست خود را رها کند
    اینک بر رد پای شمایان من هم قصه نوستالژیک خود که عبارت از اوان طفولیت در زمان مهاجرت است مینوسم و کوشش میکنم که به شکل یک مجموعه ترتیب اش دهم

  2. M.A, Zyar Reply

    ډېر گران او منلی لېوال صاحب، څومره په زړه پورې خاطره، گړسره د لوټ شوي هېواد او بيا پايتخت د تاريخي جغرافيا يو موندلې شپېپااڼه

    هيله ده، دا راز گرانبيه خااطرې نورې هم راسره شريکې کړئ، قلم دې همداسې تاند اوسه! ستاسې منندوی زيار

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *