Categories

اعلان

Loading…

قصه های جنگ من! | دگروال فیض محمد فیضان

وقتیکه از جنگ، تلفات و ویرانی در غزنی خبر شدم، مجبور شدم که قلم را بدست گیرم و نکات چند را در باره ی خاطرات و تجارب تلخ جنگ های خود نوشته کنم تا کهپند باشد برای هم سنگران و هم مسلکان امروزی ام و مقایسه ی باشد در بین دشواری های دوران سابقه و کنونی میدان نبردها.

شاید اشخاص مرا بباد انتقاد گیرد که چرا یک افسر متقاعدروزگاران تلخ ماضی را به رخ جنگجویان زمانکنونی میکشد. اما احساس هم مسلکی بودن مرا مجبور میسازد تا آندوخته های خودرا با نسل جدید شریک سازم.

نظر به شوق و علاقه ایکه با مسلک نظامی داشتم در سال ۱۳۵۲ به حربی پوهنتون رفتم. پوهنځی پیاده را در سه سال به اتمام رسانیدم. آن وقت تحصیلات در حربی پوهنتون برای هرکس احساس عجیب داشت. درس های آن پوهنتون و به ویژه درس های مسلکی مرا آنقدر به شور و هیجان درمیاورد، که فکر میکردم هر لحظه بادشمنان این میهن در جنگ استم. بی هراسی و بی تفاوتی در مقابل جنگ در من آنقدر تکوین یافته بود، که فکر میکردم شاید میدان نبرد برای من یک ساتیری بوده باشد.

سال ۱۳۵۷ کودتا ثور بمیان آمد و در کشور شعله ی یک جنگ خانمان سوز برآفروخته شد. از لحاظ ذهنی و عقیدتی آماده جنگ با هم وطنانم نبودم، اما وقتیکه اعمال تخریبی و ضدانسانی آنها را میدیدم، وجدانم تحریک میشد تا با آنها باید برزمم. در روزهای اول فکر میکردم که با یک جنگ ایدیالوژیک روبرو شده ام، اما رفته رفته جنگ ماهیت خودرا برایم میباخت و باور داشتم که با یک جنگ انتقامی روبرو هستم.

این نظریه بعد ازین در وجودم فوق العاده تکوین یافت که در راس امور قرار گرفتم و بصفت قوماندان غند و فرقه ایفای وظیفه مینمودم.

با کشته شدن هم قطاران و هم سنگرانم زیاد خفه میشدم و با باختن اراضی ابراز خجالت شدید میکردم.

اما وقتیکه امروز میبینم این احساس در اکثریت قوماندانان وجود ندارد.

در آن لحظات زیاد متهیج و مضطرب میشدم که پرسونل من در محاصره دشمن قرار میگرفت و مرا راپور میداد که مهمات و اعاشه رو به اتمام است و تا وقت من احساس راحت نمیکردم تا آنها از این مشکلات نجات نمیدادم.

من از تاریخ احمدشاه بابا یک درس را آموخته بودم. در حمله احمدشاه بابا بر شهر لاهور بنام مانو یکی ازدربار نشینان مغل تا شش ماه از شهر لاهور به تمام دلاوری اش دفاع نمود. به سبب تضادهای میانی درباریان، تا شش ماه به شخص متذکره از عقب کمک نرسید و سرآنجام مانو تن به تسلیم داد.

احمدشاه بابا در وقت تسلیمی اش گفت اگر من امپراطور تو میبودم در شش ماه شش بار به کمکت میرسیدم. مانو در جوابش گفت، که شاید وجه تسلیمی من هم همین دلیل باشد.

من همیشه در وقت تصدی وظایفم با همسنگرانم میگفتم، که مرد همیشه مرمی دشمن را به سینه اش میخورد اما از آن مجروحیت درد نمی کشد، زجه بر نمیاورد و نمی میرد، اما درد شدید آن وقت میکشد، ناله و فغان را آن وقت از گلو بر میآورد که مرمی نامردی نامردان را از عقب بخورد. یعنی در وقت نیاز قوماندانش به کمکش نرسد و آنرا رایگان در دسترس دشمن قرار دهد.

آن زمان یک پوسته هم برای ما اهمیت زیاد داشت و نمیخواستیم که آنرا از دست دهیم. زیرا که یک پوسته چندین نوع وظایف را اجرا میکند و از چندین نوع اهمیت برخوردار است. یک پوسته در عین وقت اهمیت دفاعی، اهمیت کشفی و استخباراتي، اهمیت تملک اراضی، سیاسی و غیره را دارد. اما من در جریان جنگ ها دریافته بودم، که یک پوسته توان کم رزمی دارد، در مقابل هجوم سریع و شدید،شدیداً اسیب پذیر است، نمیتوان بدون حمایت عقبی ثبات و امنیت آنرا تضمین کرد.

به همین هدف هیچ پوسته یی را بدون حمایت عقبی، توپچي و مساعی مشترکه در جای نصب نمیکردیم. ما امکانات تعرضی دشمن راسنجیده و پوسته های خودرا در اراضی مناسب جابجا و از عقب توسط قوه ی توپچی و ریاکتیف حمایت میکردیم.

یکی از خاطره های جنگ خودرا شریک میسازم. در یکی از ولایات همزمان ده پوسته ما مورد هجوم سریع دشمن قرار گرفتند. ما برای حمایه آن ده عراده توپ ډی سی و یک پایه دستگاه بی ام ۲۱ ریاکتیف داشتیم. این دستگاه آنروز از کار بازمانده بود. در اثنای هجوم دشمن پوسته های ما متواتر از ما درخواست کمک مینمود. یک پایه توپ را وظیفه دادم که به نوبت بالای پوسته ها انداخت را اجرا کند، اما نه عراده توپ دیگر را دستور اجرای آنداخت یکجایی دادم. هدف من ازین کار طور بود تا از یکطرف دشمن تحت ضربه کوبنده قرار گیرد و از جانب دیگر تا آنها نداند که قوت توپچی ما ضعیف است و یا دستگاه ریاکتیف ما از فعالیت باز مانده است. به همین منوال پوسته های ما هم از قوت توپچی ما انتباه شمارش مستقیم را گرفت. این نوع آتش زیاد موثر تمام شد، از یکطرف روحیه و مورال مقاومت و متانت را در پرسونل ما افزایش داد و از جانب دیگر دشمن برعکس مورال خودرا از دست داد و فکر کرد که در مقابل ضربات کوبنده از قوه انبوه توپچی قرار گرفته است و بعد از چند دقیقه پا بر فرار نهاد.

وقتیکه افسر جوان بودم، در یک پوسته نزدیک به سرحد پاکستان در یک قله کوه توظیف بودم، موسم بهار بود و برای یک هفته ی متواتر، دشمن بالای پوسته ی ما حملات خودرا ادامه داد،دیگر از بیخوابی به ستوه آمدیم و در حین اثنا با تکتیک دشمن نیز آگاه و آشنا شدیم. در بین خود تصمیم گرفتیم تا برای مقابله با دشمن از پوسته برون شده و در راه آنها به کمین نشینیم.

صرف دو نفر خودرا در پوسته ماندیم و باقی ۱۵ نفر به کمین پایین آمدیم. دشمن را اجازه دادیم تا از میان ما گذشته و بطرف پوسته برود، توپچي را کوردینات دادیم تا گرداگرد پوسته را برای ده دقیقه زیر آتش گیرد، بعداً آتش توپچی را قطع کردیم و خودرا از عقب به دشمن نزدیک ساختیم و وقتیکه آنها را زیر آتش گرفتیم، حتی آنها نفهمیدند که از طرف که ها تحت حمله قرار گرفته اند. سرآنجام کارزار تا چهل مرده دشمن در میدان نبرد باقی مانده بودند و ده نفر شان در حالت زخمی به اسارت گرفتیم و عده کم آنها موفق به فرار شده بودند.

بصفت یک افسر جنگ دیده باید اعتراف کنم که در جنگهای فعلی حمایت عقبی موثر و کافی توپچی وجود ندارد، مساعی مشترکه بین پوسته ها نیست، مسله تکتیک موثر و تحرکات موثر و فریبنده اصلاً در تخطر کس وجود ندارد، حمایت هوايي و ضربه زدن دشمن در وقت تجمع و آمادگی گرفتن به جنگ و تعرض،توسط بمباردمان هوایی اصلاً اجرا نمیشود واز همین سبب است که هم مسلکان امروز من در میدان جنگ تنها میمانند و بدست دشمنانش شهید و یا اسیر میشوند.

93 total views, 1 views today

onesignal_meta_box_present:
onesignal_send_notification:

1 comment

  1. razmohammed mohmend Reply

    we have a lot former honest army officers/they must as an advisors teach
    to new officers/this will help in ambush for unexperienced officers.thank you

Leave a Reply to razmohammed mohmend Cancel reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *